
عشق
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم.
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
ميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...<
عشق اومد سراغم ، پشت در ، در زد
اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد.وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد، نزد شما باز خواهم آمد .( فردریش نیچه)
آن که در طلب کمال است باید خرد ور و با دانشباشد( بزرگمهر)
تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي كنيم( سانتا بان)
ازدواج چیزی جز یک دوستی که به تصویب پلیس رسیده است نیست ( سارا برنار)
آن که به خداوند پاک و مهربان بیش از دگران امید و بیم بسته است بیش از همه در خور ستایش (بزرگمهر)
هیچ گاه برای آغاز دیر نیست ، همین بس که به خود بگویم این بار کار نا تمام را پایان می دهم (اُرد بزرگ)
خودت به یاری خود برخیز! انسان! . بتهوون
اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن ( اُرد بزرگ)
اراده ی مرد عامل خوشبختی اوست (شچدرین)
گذراندم.( بتهوون) بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب


دلم شكسته تر از شيشه هاي شهر شماست
شكسته باد كسي كاين چنينمان مي خواست
شما چه قدر صبورو چه قدر خشم آگين
حضورتان چو تلاقي صخره با درياست
به استواري معيار تازه بخشيديد
شما نه مثل دماوند او به مثل شماست
بيا كه از همه ي دشت ها سوال كنيم
كدام قله چنين سرافراز و پا برجاست؟
به يك كرامت آبي نگاه دوخته ايد
كدام پنجره اين گونه باز سوي خداست؟
ميان معركه لبخند مي زنيد به عشق
حماسه چون به غزل ختم مي شود زيباست
شما كه ايد؟ صفي از گرسنگي و غرور
كه استقامت و خشم از نگاهتان پيداست
اگر چه با غچه ها را كسي لگد كرده
ولي بهار فقط در تصرف گل هاست
تخلص غزلم چيست غير نام شما؟
زيمن نام شما خود زبان من گوياست
گر آمدنم به من بدي نامدمي
ور نيز شدن به من بدي كي شدمي
به زان نبدي كه اندرين دير خراب
نه آمدمي نه شدمي نه بدمي!!!
آورد به اضطراب اول به وجود
جز حيرتم از جهان چيزي نفزود
رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود
زين آمدن و ماندن و رفتن مقصود؟
ابريق مي مرا شكستي ربي
بر من در عيش را ببستي ربي
من مي خورم و تو مي كني بدمستي
خاكم به دهان مگر تو مستي ربي
نا كرده گناه در جهان كيست بگو
آن كس كه گنه نكرد چون زيست بگو
من بد كنم و تو بد مكافات كني
نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه 10 دی1386 ساعت 15:15 موضوع | لینک ثابت
لالالا دونه هاي سرخ گيلاس
چه چشمايي داري تو رنگ الماس
لالالا عاشقونه زير بارون
به ياد زلفاي بي تاب مجنون
لالالا عاشقاي خيس گريه
دروغي خنده و راستي گلايه
لالالا عاشقي از بي حواسي
جاي مهر و محبت , ناسپاسي
لالالا رفتناي تا هميشه
تموم شد قصه ي فرهاد و تيشه
لالالا قصه ي درد کلاغه
که عمرش رو گذاشت پاي علاقه
لالالا قايق و دريا و پارو
يه تخت راحت از چوباي گردو
لالالا فال قهوه توي فنجون
همش مي پرسم از برگشتن اون
لالالا خواباي آروم و رنگي
کنار بوته هاي توت فرنگي
لالالا رؤياهاي پرتقالي
هزار تا آرزو اما خيالي
لالالا با تو بودن تا قيامت
نگو نه خوندم از چشمات ندامت
لالالا خواب من آشفته تر شد
تو رفتي و دل من در به در شد
لالالا خواب بدون تو حرومه
ديگه کار من و قلبم تمومه
دم آخر نوشتم به لالايي
شايد پيغام بدي اين بار کجايي
لالالا بي وفا چشماتو تر کرد
يه بار موند و هزار بارم سفر کرد
لالالا موقع رفتن به من گفت
واسه برگشتنش کلي خبر کرد
لالالا خوش باشي رؤياي نازم
ديگه نيستم واست شعري بسازم
فداي اون چشماي بي وفات شم
ديگه رفتم که راس راسي فدات شم
لالالا شمع و شمعدون و شكايت
مي ميرم واست تا بي نهايت

دلم درياي خون از دوري تو
چشام ابري و بارون از غم تو
مرتب بي قرار و در انتظاره
که شايد بينه آثار از دل تو
دلم ميخواست همراه تو بودم
هميشه مونس و يار تو بودم
بيا با من . بکن کم دوري از من
بيا دور کن غم و رنجوري از من
بيا که دل ديگه طاقت نداره
بيا مي خواد سر روي شونت بذاره
لالا لالا همــه در خـواب نـازن
دیگــه چیـزی نـدارن تا ببــازن
بخواب آروم ،نه اینکه وقت خوابه
بخواب ای گـل کــه بیـداری عذابه 
لالالالا نخواب دنيا خسيسه
واسه كم ادمي خوب مينويسه
يكي لبهاش توو خواب هم غرق خندست
يكي پلكاش توو خواب هم خيسه خيسه 
لالالالا نخواب سودي نداره
همون بهتر كه بشماري ستاره
همون بهتر كه چشمات وا بمونه
كه ماه غصه اش نشه تنها بمونه

بر خاك بخواب نازنين تختي نيست
آواره شدن حكايت سختي نيست
از پاكي اشكهاي خود فهميدم
لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه
اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه
اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه
اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن
اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه
چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه
زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه
اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن
جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه
اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه
اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه
اين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه
اين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونه
بغضاي كال باغچه منتظر يه بارونه
اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن
اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن
اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم
شبا يه كم دلواپس كودك همسايه باشيم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
درداي ارغواني رو با هم تحمل مي كنن
اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشه
بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه
اما نه فكر كه ميكنم اين كار يه كار ساده نيست
انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست

نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه 10 دی1386 ساعت 15:7 موضوع | لینک ثابت
من همون گدای عشقم ، که تو قصه ها نوشته
وقتی که پیش تو هستم ، همه جا برام بهشته
صورت قشنگ و نازت ، توی چشمام خونه داره
اگه تو پیشم بمونی ، زمستون بازم بهاره
زیر این گنبد نیلی ، زندگیم و از تو دارم
شاید باورم نداری ، قلبم و پیشت می ذارم
من یه قطره ، تویی دریا ، من پرنده ، تویی پرهام
من یه عاشق تویی عشقم، من تو خوابم تویی رویام
توی شبهای غریبی ، تو برام شدی ستاره
این دل دیوونه ی من، تاب دوریت و نداره
سفره ترانه هام و ، برای تو باز می ذارم
لحظه های عاشقی رو واسه گریه هات میارم
بی تو من رنگی ندارم ، با تو رنگ آسمونم
این شعر و فقط می تونم ، من برای تو بخونم
نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه 10 دی1386 ساعت 14:59 موضوع | لینک ثابت
فروغ فرخزاد :
مي روم خسته و افسرده وزار
سوي منزگه ويرانه ي خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده وديوانه ي خويش
مي برم تا كه در آن نقطه ي دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه ي عشق
زين همه خواهش بي جا تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
زتو ،اي جلوه ي اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك
آه،بگذار بگريزم من
ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه ي شادي بودم
دست عشق آمد واز شاخم چيد
شعله ي آه شدم ،صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم ،خنده به لب ، خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
فروغ فرخزاد
راز این حلقهء زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهری او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقهء خوشبختی است، حلقه زندگی هست
همه گفتند: مبارک باشد
دختر گفت: دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فرزندی او
روز های که به امید وفای شوهر
به هدر رفته،هدر
زن پریشان شد ونالید که وای
وای، این حلقه که در چهری او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط فرهاد در جمعه 23 آذر1386 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت
http://www.4shared.com/file/31229410/2d10aa5e/Arash.html
نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
لحظه اي كه به دنيا اومدي گريه مي كردي و هر كسي كه اطرافت بود مي خنديد.
يه جوري زندگي كن كه بعد از رفتنت تو كسي باشي كه مي خندي
وهركسي كه اطرافته به خاطر از دست دادنت گريه كنه

نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام دوستان من اسمم فرهاد و 18 سال دارم ودر ظمن ممنون که به وبلاگ من امدید ولی نظر یادتون نره همه تنظیمات وبلاگ رو از minos.blogfa.com گرفتم وبرای جبران زحماتش اسم وبلاگشو به صورت متحرک به نمایش درآوردم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY